شب پره هااز چراغ ها دوری کنید! |
||
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار،
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
پی نوشت: لینک!
پی نوشت: یه نفر انگار منو با یکی از مهره های شطرنجش اشتباه گرفته....چراییش مال خودش ، فقط میخوام بدونم چی در مورد من فکر کرده که چنین رفتاری رو نسبت به من در پیش گرفته؟!
پی نوشت:شما دو تا! نمیدونم یادتون هست یا نه، ولی برام اصلا خوب نیست که عصبی بشم. کاش اینو هم تو ملاحضات «آیا صلاح است یا نه» ی نقشه فوق سری تون لحاظ می کردید. آخه میدونید چیه.... درد قلب اصلا چیز خوشایندی نیست.
پی نوشت: حقیقت، هرقدر تلخ، شرف دارد به دروغ، هر قدر شیرین.
- خیلی آسونه که آدم قایم شه پشت یه اسم مستعار، یه هویت جعلی ، و هر کار دلش میخواد بکنه. از اون راحت تر اینه که وقتی یه کاری کردی و دلخواهت نبود، یه هویت دیگه جور کنی و با استفاده از بند « نه خانی اومده و نه خانی رفته» از مسئولیت کارت خودتو رها کنی. تازه از هردوشون جالب تر اینه که دو تا هویت همزمان داشته باشی و باهاش سر به سر آدم ها بذاری....
این است عصر ارتباطات!
+ نود درصد مواقع از اینکه خیال می کنم آدم ها همه شون رو بازی می کنن خوشحالم. یه جور دید مثبته به زندگی. درصد حقیقتش خیلی مسئله نیست برام. «هر آدمی خوبه مگر اینکه خلافش ثابت شه» و معمولا در مورد دوست ها ثابت نمیشه. پس تو اون نود درصد مواقع هیچ وقت حتی کوچکترین شکی به دوست هام ندارم که رو بازی می کنن. قطعا رو بازی می کنن.
حالا اگه بعدا بهم می خندن و لقب های دوست داشتنی روم میذارن که چقدر هالو ام، مهم نیست.... ده درصد یک نهم نود درصده و زندگی هنوز میتونه جریان داشته باشه
- چندان خوب نیست که آدم، فقط یه نفر رو داشته باشه که بتونه همه چی رو بهش بگه.
به یه دلیل ساده.
باو اون یه نفر هم آدمه خب! شاید اون موقع که میخوای زنگ بزنی و مزاحمش بشی یه کار واجب داشته باشه و واقعا نتونه پاسخگو باشه
!
شرمنده «یه نفر» جان، یازده شب از خواب بیدارت کردم فقط چون دلم گرفته بود .... اصلا هم فکر نکردم که خب تو ام به خواب نیاز داری
گومناســـــــــــــای!
+ اول اون یه اس ام اس داد؛ من پرسیدم شما کی هستی، گفت بنده خدام ، مهم نیست؛ بعد من گفتم حالا شاید مهم باشه ؛ بعد اس ام اس داد که پس چرا به هر کی میگم میگه مهم نیست؟ ولی جوابش ساعت دوازده اومده و خب من خواب بودم اون موقع! بعد دیده که من جواب نمیدم زنگ زده ازم بپرسه چرا
من که خواب بودم و اصلا نشنیدم صدای زنگ گوشی رو، آخرسر هم نفهمیدم کیِ من بود که اسمم رو هم میدونست، ولی بسی مایه انبساط خاطر بود این قضیه
از این لحاظ که گوشی اینجانب ســـــــــــــالی به چند مــــــــــــــــاه زنگ میخوره و اونم وقتیه که طرف شماره اشتباه گرفته
لذا چونان ندید بدید ها شاد شدیم سر این داستان!
از جنبه دیگه میشه اینطور به ماجرا نگاه کرد که وقتی یازده شب کسی رو از خواب بیدار می کنی دوازده شبش یکی هم سعی می کنه تو رو از خواب بیدار کنه ( که موفق هم نمیشه
)!
پ.ن.: یارو آخر خودشو معرفی نکرد، منم خیلی شیک ازش خواستم دیگه مزاحم نشه
. ولی خدایی دارم آتیش می گیرم از فضولی که بفهمم این کیِ من بود!!
- آدمی که هروقت ذره ای چیزی بهش بر می خوره «نقطه ضعف» ت رو می کوبه تو صورتت.....
لیاقت محبت داره؟
که تکریم و بزرگداشتش هم بکنی
؟!
+ ایمیل ها باز شد!
ایمیلی که منتظرش بودم هم نیومد ولی خب خیلی مهم نیست 
پ.ن.: طبق آخرین اخبار ، آزمون جمعه به فنا رفت.... چرا که همون ساعت اینجانب باید برم مدرسه «امتحان قرائت قرآن» بدم
بار پروردگارا .............
چی بگم!
پ.ن.: عجیــــــــب دلم تنگ ماتاتا ست!
پ.ن.: این بازیه بود که «دوست داری تو چه زمانی زندگی کنی؟».... من هرچقدر فکر کردم به نتیجه ای جز این نرسیدم که «در زمان حال!» و بی هیچ دلیلی
ممنون از پروفسور تک درخت به خاطر دعوتش و عدرخواهی شدید به خاطر این جواب ناموفق
در همین راستا دعوت میشه از هر کس دوست داشت بنویسه منهای شخص شخیص آسوکا
!تا اطلاع ثانوی به هیچ بازی دیگری دعوتش نمی کنیم تا وقتی که خودش بگه اشتباه کردم
بعدا نوشت: یاهو فیلتر شده!!!! باورتون میشه؟!!
و توضیح نوشت: میدونین چرا آواتارم پس کله ش چسب زخم خورده؟ چون از پشت خنجر خورده.. از پشت!!!
بچه که بودم تلویزیون یه فیلمی نشون می داد ، اسمشو یادم نیست، در مورد یه خانمی(لاله صبوری) که بنا به دلایلی از آسمون افتاده بود زمین ( از یه ستاره ای که اسم اونم یادم نیست) و تو خونه ی یه آقایی( امیرحسین صدیق) سکنی گزیده بود تا نمیدونم چی بشه...
و این خانمه خیلی قدرت های عجیبی داشت. مثلا بشکن می زد یه لیوان چایی ظاهر می شد، یا غیب می شد تو حیاط ظاهر می شد، و خیلی چیزای دیگه...
و یادمه وقتی گریه ش می گرفت، سطل سطل گریه می کرد، تا جایی که خونه رو آب می گرفت، و همیشه آقاهه در تعجب بود که «شما اینهمه آب رو از کجای بدنت میاری؟!!!»
و آخر فیلمه که خانمه تبدیل به یه آدم شد، اولین نشونه ی آدم شدنش این بود که اشک هاش حتی به اندازه ی خیس کردن یه دستمال هم نمیشد....
اینقدر دلم هوا کرده، بزنم زیر گریه، سطل سطل گریه کنم، بشکن و لیوان چایی و آپارات از تو خونه به حیاط و برعکس هم بخوره تو سرم، ولی بتونم اینقدر گریه کنم که تخلیه شم.....!!
پ.ن.: و سرانجام درس می خوانیم.... تست می زنیم.... باشد که آزمون جمعه را آسفالت کنیم!
پ.ن.:خیر، طلب دعا از کسی نداریم
پ.ن.: یک چند مدتی شاید نباشیم، این را گوش بدهید تا آن موقع سرگرم بشوید!
پ.ن.: داشتیم پنجره را می بستیم یادمان آمد لازم است متذکر شویم عمرا به خاطر آزمون کذا نیست که چنین آپی زدیم! و یادآور شویم که «بچه ها! جان من آپ کنید!»!
زندگی، عجیــــب سخت شده!
.
.
.
هی میخوام ادامه ش بدم، ولی بقیه ش به ذهنم نمی رسه.... نمیتونم بگم در واقع!
گیر کرده اینجام... نگا... راه نفسمو داره بند میاره کم کم!
ایشالا خودش با یه سرفه اساسی می زنه بیرون!
والا!
!
پی نوشت:
Oh carry on, carry on
There's a silver light beside you
Take the hand that's there to guide you
Through this night to where we came from
Carry on, carry on
When the autumn leaves are falling
And you hear the voices calling you away
Then do not fear, you'll carry on
یک موقعی ما هم کریس دی برگ گوش می دادیم، چی خیال کردید پس؟
پی نوشت: امان از بی ارادگی!
پی نوشت: چرا وقتی شنبه روز خوبیه، بیست و دوم بهمنه، میخوایم بریم ( میخواین برین،یا دیگه ته تهش میخوان برن!) تظاهرات، چرا مایی که اینقدر ملت غرورآفرین و حماسه آفرین و شهیدپروری هستیم، چرا مایی که نهایت اقتدار و باحالیت دنیاییم، از سه روز قبل از بیست و دوی بهمن ، روزی که نماد انقلاب اسلامیه، اینترنتمون کند میشه، ایمیل هامون بسته میشه، اس ام اس هامون نمیره.... واقعا اگه قصد توطئه داشته باشیم ، اونقدر شنگولیم که دقیقا روز قبل از مراسم با بقیه هماهنگ بکنیم؟
پی نوشت: یکی از تفریحاتم لینک به لینک گشتن وبلاگ هاست. تو ذوقم می خوره وقتی از هر دو تا وبلاگی که واردشون میشم یکیشو صاحبش با تمام دلسردی ای که یه نفر میتونه داشته باشه بسته....
مخاطب نـــــداشـــت!
پی نوشت: انصافا کسی فهمید من چی گفتم؟
پی نوشت: چی نوشتم... بیشتر پی نوشت بود تا نوشت!
![]()
گزارشگر : خانم کوچولو، وقتی میبینی این همه برف اومده یاد چی می افتی؟
دختر بچه بزرگتر: یاد این می افتم که.... که....
... که.... خدا به ما کلی نعمت داده و ما باید شکر گزار باشیم و نماز بخونیم و حجابمون رو رعایت کنیم و ... و... و...!![]()
گزارشگر با رضایت سری تکون میده!
گزارشگر: شما چی؟
دختر بچه کوچکتر: یاد این می افتم که زمین عروس شده
.
پ.ن.: خدا!! مرسی که برف می فرستی....ممنون که همیشه این ریمایندر رو یادته....
خیلی وقتا، ته دلم حسودیم میشه به اینایی که کلا زندگیشونو تو بی خیالی سپری می کنن. منظورم البته اونایی نیست که زندگیشونو چونان کوالاهای دوست داشتنی استرالیایی در سکون و اینرسی به سر می برن؛ اشاره م به اوناییه که زندگی رو سخت نمی گیرن و عمیقا باهاش حال می کنن!
من، یه «من» سختگیر و جدی و عبوس و تلخ درون خودم دارم که نمیذاره تو راهرو ها بدوم و جیغ جیغ کنم ، رو سر کسی آب پرتقال خالی کنم، یا صندلی از زیر پای کسی بکشم و غیره ها. ولی اصلا و ابدا مسئله این نیست، مسئله اینه که یه وقتایی از بس این «من» دوست داره آدمایی که این کارا رو می کنن قضاوت کنه و بهشون چشم غره بره یا نگاهی عاقل اندر سفیه بهشون بندازه یا بهشون پوزخند بزنه یا عاقلانه سری براشون تکون بده ، آنچنان از دست خودم(«من» مذکور!) حرصم می گیره که میخوام داس بی رو بردارم ،بزنم چنان قلع و قمعش کنم که تا عمر داره در حال دوختن قطعات ریز ریز شده بدنش به هم باشه
قرار نیست هر نقصی تو کسی دیدیم اونقدر بزرگش کنیم که خوبیهاش رو هم نبینیم؛ بله؟ من هم بی نقص نیستم! پس لابد باید هر کی خصیصه ای از منو دوست نداره یه پوزخند بهم بزنه و روشو برگردونه! کی قراره در راه تعالی جان به داد هم برسیم پس؟!
یک نتیجه گیری عامیانه و کمی مرتبط! : یه مسئله خیلی چیزی هست( چیز میتونه هر صفت مناسبی باشه که به ذهنتون می رسه، من صفت مناسبی به ذهنم نرسید
) ، اینه که طرف مثلا بدمن ماجراست، ته ته خبیثه، اصلا شخص ابلیس رجیمه، نه ، استاد شیطانه ، اصلا نه دست اون رو هم از پشت بسته، بعد به محض اینکه می میره و معلوم میشه اینا همه ش ظاهر سازی بوده و این بشر قلبی پاک داشته ( به نقل از شب دهم،« وجودت طلاست، باطنت برفه»
) میشه محبوب القلوب طرفداران داستان و کلی سینه زن و زنجیر زن پیدا می کنه!
سوروس اسنیپ و اوچیها ایتاچی نمونه بارزش.
حالا چرا هر آدمی که به دلمون نمیشینه سریعا تکفیرش می کنیم و چنان از خودمون می رونیمش که سیستماسیون وجودش به بینیمون چین میندازه؟ باو اومدیم این فردا مرد یه سوروس اسنیپی، اوچیها ایتاچی ای چیزی از توش در اومد!
پی نوشت: لینک! به یاد خاطره ها!
رمزش اینه: www.tebyan-zn.ir
پی نوشت: 19.69 ، انضباط بیست.فخر بفروشیم که سوم کلاس شدیم و با نفر اول حدود سه دهم اختلاف معدل داریم؟
پی نوشت: گاهی وقتا فکر می کنم مایی که تمام زندگیمونو به درس خوندن میگذرونیم کی قراره نوجوونی کنیم وقتی یک سال و شش ماه دیگه نوجوونی هم دفترش بسته میشه و ما میمونیم و دسته های کتاب و دفتر و ورق ، یادگاری های دوران اوج طراوت و انرژی زندگی....
پی نوشت: یه رازی رو بهتون بگم؟ من قبل از نوشتن نوشته م پی نوشت ها رو می نویسم
!
همین!
پی نوشت: دقت کردین من چند وقته اصلا شبیه خودم نمی نویسم؟!